صداهایی از چرنوبیل

صداهایی از چرنوبیل

صداهایی از چرنوبیل  منتشر شد

برنده جایزه نوبل ادبیات ۲۰۱۵

نویسنده: سوتلانا آلکسی ویچ

ترجمه: دکتر احمد عزتی پرور

بخش هایی از کتاب :

     نمی‌دانم باید درباره‌ی چه حرف بزنم؟ درباره‌ی مرگ یا عشق؟ نکند آن دو یکی باشند؟ درباره‌ی کدام یک باید سخن بگویم؟تازه عروسی کرده بودیم. هنوز موقع قدم زدن- حتی هنگام رفتن به فروشگاه- دست در دست هم راه می‌رفتیم. به او می‌گفتم:

 دوستت دارم.

اما بعدش، نمی‌دانستم چقدر؟ هیچ تصوّری نداشتم. درطبقه‌ی دوم یکی از ساختمان‌های محلّ کار او، در اداره‌ی آتش‌نشانی زندگی می‌کردیم. غیر از ما، سه زوجِ جوان هم در آن­جا ساکن بودند. همه‌ی ما یک آشپزخانه داشتیم. در حیاط طبقه‌ی اول، سه ماشین قرمزرنگ آتش‌نشانی نگهداری می‌شد. همسرم ، مُتَصدّی آن‌هابود. برای همین، همیشه می‌دانستم چه اتفاقی می‌افتد؛ او کجاست و چه می‌کند. یک شب، صدایی شنیدم. از پنجره به بیرون نگاه کردم.تا مرا دید، گفت:

 پنجره را ببند و برگرد بخواب! در نیروگاه هسته‌ای، آتش‌سوزی شده است. خیلی زود بر­می‌گردم.انفجار را نمی‌دیدم. فقط شعله‌های آتش به چشم می‌خورد. آسمان را شعله های نورانی و دودِ ناشی از سوختنِ قیرِ بامِ نیروگاهِ هسته ای فرا­گرفته و بدجوری گرم بود

******************************************************************************************************************************

      کنارش نشسته‌ام و او خوابیده است. چه موهای قشنگی دارد. قیچی بر­می‌دارم و مقداری از موهای روی پیشانی‌اش را کوتاه می‌کنم. چشم‌هایش را می‌گشاید و می‌بیند چه در دست دارم. لبخندی می‌زند. هنوز ساعت و کارت شناسایی نظامی او را دارم، و نیز مدالی را که در چرنوبیل به او داده بودند. (ساکت می‌مانَد.)

خیلی خوشحال بودم. ساعت‌ها در بخش زنانه‌ی بیمارستان می‌نشستم و انتظارش را می‌کشیدم و از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. واقعاً نمی‌فهمیدم چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ چه بلایی به سرم می‌آید؟ نمی‌توانستم خیلی به او نگاه کنم. فهمیدم به نقطه‌ی پایان رسیده‌ایم. صبح برایش کمی غذا پختم و تعجّب کردم که آن را خورد. صورتش را زدم . کمی در خیابان قدم زد. من کتابدار خوبی هستم، ولی در شگفتم چگونه می‌توان کار را نیز دوست داشت؟ من فقط او را دوست داشتم؛ تنها او را. بی‌او نمی‌توانم زیست. شب‌ها در بالشِ خود فریاد می‌زنم تا کودکانم بیدار نشوند.

نبودنش در خانه برایم پیش نیامده بود و گمان نداشتم در پایان از هم جدا می‌مانیم. مادرم و برادرش آشکارا می‌گفتند و پزشکان نیز سفارش می‌کردند که خودم را برای یک پایان آماده کنم.

******************************************************************************************************************************

       سه سال در اطراف گشتم و از هر کسی چیزی پرسیدم: کارگرهای نیروگاه هسته‌ای، دانشمندان، کارمندان پیشینِ حزب، معدنچیان، پناهندگان، آوارگان و منتقل­شدگان. هر­کدام سرنوشتی خاص و تخصّص و خُلق­ و­خوی خود را داشتند. اما واقعه‌ی چرنوبیل، محتوای اصلی دنیای همگی‌شان بود. آدم‌هایی معمولی بودند که به پرسش‌هایی مهم پاسخ دادند.

گاه می­اندیشم: واقعیّتی ساده یا فیزیکی، از احساسی مبهم یا یک شایعه، یا یک بینش، به حقیقت نزدیک‌تر نیست. تکرار واقعیّات، ادراکِ ما را می‌پوشاند. شاید حقیقت در یک شایعه یا احساسی مُبهم، جلوه­ی آشکارتری داشته باشد. یافتن و گسترش احساسات از روی واقعیّات، مرا به خود جذب می‌کرد. کوشیدم تا آن‌ها را بیابم، گردآوری و نگهداری کنم.

چرنوبیل زدگان ، از سوی آیندگانی که هنوز ناشناخته‌اند، دیده خواهند شد. احساس می‌کنم اکنون را برای آینده ثبت و ضبط کرده‌ام. اکنونیان در واقعیت­ها چیزها می­بینند که برای گذشتگان ناشناخته بود؛ چه­بسا آیندگان نیزحقایقی ازواقعیات ما دریابند که خود درنیافتیم. حس می­کنم آینده را ثبت کرده­ام!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *